به روح خستهی من لحظهای امان بدهید
عطشسرای تنم را دو جرعه جان بدهید
تمام شهر پر از خانههای شیطان است
کجاست خانهی انسان؟ به من نشان بدهید!
زمین برای شماها که دوستش دارید
به من- اگرچه پَرَم نیست-آسمان بدهید
دراین جهان که خدا هم خریدنی شده است
مرا - برای خدا- مرگِ رایگان بدهید
و یا به حرمت من، من که عاشقم، خبری
از آن عزیز که رفته بهناگهان، بدهید
همان که در نظرم با شما تفاوت داشت...
همان که مثل خودم بود؛ از همان بدهید
موضوعات مرتبط: شعرای عارفانه ، شعرای متفرقه
مرز در عقل و جنون باریـــک است
كفر و ایمان چه به هم نزدیک است
عشق هم در دل ما سردرگم
مثل ویرانی و بهت مــــــردم
گیسویت تعزیتی از رویـا
شب طولانی خون تا فردا
خون چرا در رگ من زنـجیر است
زخم من تشنه تر از شمشیر است
مستم از جام تهی حیرانی
باده نوشیده شده پنهانــــی
عشق تو پشت جنون محو شـده
هوشیاری است مگو سهو شده
من و رسوایی و این بار گناه
تو و تنهایی و آن چشم ســیاه
از من تازه مسلمان بگذر ، بگــذر
بگذر ، از سر پیمان بگذر ، بگذر
دین دیوانه به دین عشق تو شـــد
جاده ی شك به یقین عشق تو شد
مستم از جام تهی ، حیرانی
باده نوشیده شده پنـــــــهانی
افشین_یداللهی
موضوعات مرتبط: باران ، شعرای عارفانه ، دوست ، شعرای متفرقه
چقدر من دیدنت را دوست دارم
در خواب ؛ در غروب ،در همیشه ی هر جا
هرجایی که بتوان تو را دید ،صدا کرد
و از انعکاسِ نامت کِیف کرد!
چقدر من دیدنِ تو را دوست دارم
"افشین صالحی"
موضوعات مرتبط: باران ، شعرای عارفانه ، شعرای متفرقه
عشق من کودک بمان دنیا بزرگت میکند...
بره باشی یا نباشی گرگ گرگت میکند...
عشق من کودک بمان دنیا مداد رنگی است...
بهترین نقاش باشی باز رنگت میکند...
عشق من کودک بمان دنیا دلت را میزند...
سخت بی رحم است میدانم که سنگت میکند..
موضوعات مرتبط: شعرای متفرقه ، مادر
زان پیش که همدم خس و خار شوی
زحمت متراش و جمله رحمت باش
پل باش بجای آنکه دیوار شوی
موضوعات مرتبط: شعرای متفرقه
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻠﺒﻪ ﺩﻧﺠﯽﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻧﻘﺸﻪ ی ﺧﻮﺩ
ﺩﻭ ﺳﻪ ﺗﺎ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ
ﮔﺎﻩ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﻋﺠﯿﻦ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻬﯽ ﺑﺎ ﮔﺮﯾﻪ
ﮔﺎﻩ ﺧﺸﮏ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻬﯽ ﺷﺮشر ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺩﺍﺭﺩ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺮﺩ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﺴﺘﺮ ﻣﺮﮒ
ﺑﻪ ﺷﻔﺎﺑﺨﺸﯽ ﯾﮏ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺣﺎﻟﺖ ﺑﺎﺭﺍﻧﯽ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺗﻮ ﺍﺳﺖ
ﮐﻪ ﺩﺭ آﻥ ﻗﻮﺱ ﻭ ﻗﺰﺡ ﻫﺎﯼ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺩﺍﺭد
ﺯﻧﺪﮔﯽ آﻥ ﮔﻞ ﺳﺮﺧﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺑﻮﯾﯽ
ﯾﮏ ﺳﺮآﻏﺎﺯ ﻗﺸﻨﮕﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺩﺍﺭد
زندگی کن ﺟﺎﻥِ ﻣﻦ ﺳﺨﺖ ﻧﮕﯿﺮ
ﺭﻭﻧﻖِ ﻋﻤﺮِ ﺟﻬﺎﻥ ﭼﻨﺪ ﺻﺒﺎﺣﯽ ﮔﺬﺭﺍﺳﺖ
ﻗﺼﻪ ی ﺑﻮﺩﻥ ﻣﺎ ﺑﺮﮔﯽ ﺍﺯ ﺩﻓﺘﺮ ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺭﺍﺯ ﺑﻘﺎﺳﺖ
ﺩﻝ ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺷﮑﻨﺪ ﮔﻞ ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﺩ
ﻭ ﺍﮔﺮ ﺑﺎﻍ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﻧﮓ ﺧﺰﺍﻥ ﻣﻲ ﮔﻴﺮﺩ
ﻫﻤﻪ ﻫﺸﺪﺍﺭ ﺑﻪ ﺗﻮﺳﺖ؛ ﺟﺎﻥ ﻣﻦ
ﺳﺨﺖ ﻧﮕﯿﺮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻮﭺ ﻫﻤﯿﻦ ﭼﻠﭽﻠﻪ ﻫﺎﺳﺖ
ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻮﺗﺎﻫﯽ
مشفق کاشانی
موضوعات مرتبط: خدا ، موفقیت ، شعرای متفرقه
ﻫﯿﭻ ﻣﮕﺴﯽ
ﺩﺭ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﯼ ﻓﺘﺢ ِ ﺍﺑﺮﻫﺎ ﻧﯿﺴﺖ...
ﻭ
ﻫﯿﭻ ﮔﺮﮔﯽ
ﮔﺮﮒ ِ ﺩﯾﮕﺮ ﺭﺍ
ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﺍﺵ ﻧﻤﯽ ﮐشد .
ﻭ
ﻫﯿﭻ ﮐﻼﻏﯽ ﺑﻪ ﻃﺎﻭﻭﺱ
ﺭﺷﮏ ﻧﻤﯽ ﺑﺮﺩ .
ﻭ ﻗﻨﺎﺭﯼ ﻣﯿﺪﺍﻧﺪ ﮐﻪ
ﻗﺎﺭﻗﺎﺭﮎ ﻫﻢ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺩﺍﺭﺩ .
ﻣﻮﺵ ﻓﯿﻞ ﺭﺍﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺍﺵ تحسین ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ .
ﻭ
ﺯﻧﺒﻮﺭ ﻣﯿﺪﺍﻧﺪ ﮐﻪ
ﮔﻞ ، ﻣﺎﻝ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﻫﻢ ﻫﺴﺖ.
ﻭ
ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ,ﺑﻪ ﻗﻮﺭﺑﺎﻏﻪ ﻫﻢ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﯼ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﻣﯿﺪﻫﺪ...
ﻭ
ﻋﻘﺎﺏ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺪ ﮐﻪﺁﺳﻤﺎﻥ
ﺑﺪﻭﻥ ﮔﻨﺠﺸﮏ ﺧﻠﻮﺕ است...
ﻭ
ﻻﮎ ﭘﺸﺖ
ﺁﻫﻮ ﺭﺍ ﺳﺮﻣﺸﻖ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ...
ﺑﺎﻍ ، ﺑﻬﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﻭﺭ ﺩﺍﺭﺩ
ﻭ
ﺩﺭﺧﺖ ﺩﺭ ﭘﺎﺋﯿﺰ ﻧﺎﺍﻣﯿﺪ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ...
ﻭ
ﺷﻘﺎﯾﻖ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ ﺧﻮﺏ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺪ...
ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺪ ﮐﻪ
ﺭﺍﻩ ﻧﺎﻫﻤﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ...
ﻭ
ﭼﺸﻤﻪ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﺩﺭﯾﺎ
ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺭﻭﺧﺎﻧﻪ ﭘﯿﻮﺳﺖ...
ﮐﻮﻩ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﻧﻤﯽ ﺗﺮﺳﺪ
ﻭ
ﻫﯿﭻ ﺳﻨﮕﯽ ﺑﻪ ﻓﮑﺮ ﺳﻔﺮ ﻧﻤﯽ ﺍﻓﺘﺪ
ﺯﻣﯿﻦ ﻣﯽ ﭼﺮﺧﺪ
ﺗﺎ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺩﯾﮕﺮﺵ ﻫﻢ ﺑﺘﺎﺑﺪ...
ﻭ
ﺧﺎﮎ ﺩﺭ ﺭﻭﯾﺎﻧﺪﻥ،
ﺯﺷﺖ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ...
ﻫﯿﭻ موجودی ﺩﺭ ﺯﻣﯿﻦ
ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﺍﻧﺴﺎﻥ
ﻫﻤﻨﻮعانش را به خاک و خون نمی کشد ...
ای انسان ،
اشرف مخلوقات...
به کجا چنین شتابان....
موضوعات مرتبط: موفقیت ، شعرای متفرقه
حافظه، برای عتیقه کردنِ عشق نیست،
برای زنده نگه داشتنِ عشق است.
اگر پرنده را به قفس بیندازی،
مثل این است که پرنده را قاب گرفته باشی و پرنده ی قاب گرفته،
فقط تصور باطلی از پرنده است.
عشق، در قاب یادها، پرنده ای ست در قفس.
مِنت آب و دانه بر سر او مگذار و امنیت و رفاه را به رخ او نکش ...
عشق، طالبِ حضور است و پرواز، نه امنیت و قفس ...
از کتاب یک عاشقانه ی آرام- نادر ابراهیمی
موضوعات مرتبط: باران ، شعرای عاشقانه ، شعرای متفرقه
عاشقی کافیست بعد از این، پریشانی بس است
غصّه ی این قصّه ی پردردِ پنهانی بس است
«دل» شهیدِ راه عشقِ کافری دلسنگ شد
بر سر این جسم بی جان، تعزیه خوانی بس است
با خدا بودن، خودش یعنی خدا بودن، عزیز
قصد کوه قاف کن، امیال انسانی بس است
نقل «فاضل» میکنم، دلسرد از این بیهودگی؛
«هفتصد سال است می بارد، فراوانی بس است»
«مرگ» رخداد عجیبی نیست، پایان غم است
شوقِ دنیایی چنین بیهوده و فانی بس است
جنگ کن با سرنوشتت، مرگ را تسخیر کن
ترس از چیزی که ناچار است و می دانی بس است...
آریا صلاحی
موضوعات مرتبط: خدا ، شعرای عارفانه ، شعرای متفرقه
ديوانه ودلبسته ی اقبال خودت باش
سرگرم خودت عاشق احوال خودت باش
یک لحظه نخور حسرت آن را که نداری
راضی به همین چند قلم مال خودت باش
دنبال کسی باش که دنبال تو باشد
اینگونه اگر نیست به دنبال خودت باش
پرواز قشنگ است ولی بی غم ومنت
منت نکش از غیر وپر وبال خودت باش
صدسال اگر زنده بمانی گذرانی
پس شاکر هر لحظه وهر سال خودت باش!
موضوعات مرتبط: شعرای متفرقه









